سلام عزیز دل مادر. این روزهایم که پر است از دلشوره برای, آینده، در گوشه ی مهمی از ذهنم به تو می اندیشم. به اینکه آیا میتوانم سبب فخر تو در آینده باشم یا نه؟ اینکه می توانم طوری باشم که سرت را بالا بگیری و مرا به عنوان مادرت به همه معرفی کنی؟
اگر از دانشگاه اخراج شوم و دیگر هیچ گاه دلم نخواهد که به تحصیل ادامه دهم، در آینده مایه ی سرافکندگی ات خواهم شد؟
میدانی فرزندم؟
من این روزها...
آنقدر گیجم...
که حتی از پس این کامل کردن این نوشته هم بر نمیایم!
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
بسم الله الرحمن الرحیم
گشت میزنم میان وبلاگ ها، همه چیز را مرور می کنم. تغییرات را می بینم. گاهی حسرت می خورم. گاهی آرزو میکنم...
شب های قدر امسالم متفاوت ترین شب های قدر عمرم بود!
از خدا هم چیزهای متفاوتی خواستم....
باید دست از این خاطره بازی ها بکشم...
گذشته ها را رها کنم و دل بدهم به این همه خوشبختی تازه که به من روی آورده است...
+ کماکان دلتنگ روزهای اوج وبلاگنویسی ام هستم......
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری